تولدی دیگر

و باز هم تو میموونی و تنهایی ....
نویسنده : بابای حسین و حانیه - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤
 

شده تا به حال وقتی خودت رو تو آیینه ببینی جا بخوری؟؟؟

انگار که خیلی وقته همدیگه رو ندیدین!!!!

تو اون لحظه تازه جرقه میزنه که چقدر دلت برای خودت تنگ شده بوده !!!!

بعد که از شوک در می آی و یاد تصویر گذشته ات میفتی میبینی حتی یک دقیقه هم تعریف این سالها رو نداری که بگی ....

اینطوریاست که میفهمی چقدر زود دیر میشه ....

چقدر زود داری نزدیک میشی ....

و چقدر زود فراموش خواهی شد ....


 
 
سالروز فوت مادربزرگ
نویسنده : بابای حسین و حانیه - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
 

یادش بخیر و روحش شاد

مادر بزرگ مهربوونم چه خاطرات قشنگی باهاش دارم ....

یادش بخیر خوونه قدیمیش با اتاقهای تو در تو که به برکت وجود بعضی از فامیل دیگه اثری ازش نیست !!

یادش بخیر بخاری نفتی و چای داغ سماور نفتی ...

یادش بخیر تابستانهای دلچسب شاهرود و محبت مادرانش ....

یادش بخیر قرآن خوندنش با اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت ....

خلاصه بوی کاهگلی کوچه خونه مادر بزرگ هم فقط خاطره ش موونده....

مادربزرگی که 17 اسفند 1379 از ما جدا شد

هر از گاهی خوابش رو میبینم اما وقتی بیدار میشم چیزی یادم نیست و فقط تو ذهنم هست که تو خوابم بوده .....

دلم براش تنگ شده و خیلی وقته که نرفتم ولایت تا به ملاقاتش برم و براش حرف بزنم ...

دلم سفر به شاهرود میخواد اما چه کنم که شرایط کاری و .... فعلا اجازه نمیده ....

خداوند همه ی اموات رو بیامرزه


 
 
ایام شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد.
نویسنده : بابای حسین و حانیه - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳
 

 


 
 
میدانم که میشنود ....
نویسنده : بابای حسین و حانیه - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳
 

گاهی چقدر آسان کارهای بزرگی انجام میدهیم:

با جمله ای کوتاه به راحتی دل عزیزانمان!! را میشکنیم ...

یا به سادگی از پیچیدگی بعضی امور عبور میکنیم ...

میخوام برم عربی بیاموزم شاید باید با خدا فقط عربی صحبت کرد...!!!!؟؟؟؟


 
 
← صفحه بعد