تولدی دیگر

سفرنامه
نویسنده : بابای حسین کوچولو - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
 

سلام بر دوستان خوبم ....

ساعت ١٣ روز پنجشنبه از آخرین جلسه کاری زدم بیرون و باید میرفتم منزل وسایلم رو جمع میکردم و ساعت ١۴:٣٠ خودم رو به راه آهن میرسوندم ....

داشتم میرفتم طرف خوونه که رئیس گفت صورت جلسه یادت نره .... من رو میگی تعجب

گفتم : چشم توی راه مینویسم و براتون فکس میکنم اینجا بود که رئیس تعجب

توی قطار با چند نفر دانشجو هم اتاق بودم . رفتم تخت بالا و تا مقصد فقط برای نماز مغرب و عشا پایین اومدم و دوباره رفتم بالا .... تنها سرگرمیم هم موبایل بود و خواب لبخند

خلاصه به مقصد رسیدم ..... بانو خبر نداشت میرم و سوپروایزر میگن چی میگن از همونا شد فکر کنم فارسیش بشه یهو فهمیدن چشمک

بلافاصله در یک حرکت هنری که آهسته و هیجانی هست حسین عزیزم رو در آغوش گرفتم .... پسرم داشت نگاهم میکرد و از نگاهش لذت میبردم نیشخند

چند روزی رو در خدمت ایشان زیستیم و برگشتیم بغلقلب

یک شب رو رفتیم خوونه داداش و کلی سر برنامه ی " بفرمایید شام " خندیدیم و تو شهر چرخی زدیم و .....

صبح روز حرکت هم تا ظهر با اون داداش روح الله بودم و از کار و زندگی گفتیم .... از اینکه احتمالا به هند اعزام بشه و از شب بیداری و کشیکهای شبانه کاری و .....

گفتیم از عزیز دل عمو ( پس داداش روح الله ) که تو پستهای قبلی ازش خووندین و .... تا صبر و تحمل توی صف گاز چشمک

بعد از ناهار هم رفتم طرف قطار برای برگشت ناراحت

تو مسیر برگشت با یک خانواده جنوبی هم اتاق بودم که یک دختر خانم چشم و ابرو مشکی خیلی خوشگل و ناز همراهشون بود .... از خود راضی

آمنه هفت سالش بود و تازه داشت کلاس اول رو میخووند ..... وقتم رو بیشتر با بازی و دیکته نویسی با او کشتم تا به خداحافظی چند ساعت پیش فکر نکنم ناراحت

 بگذریم

همه چی آرومه .....