تولدی دیگر

دلنوشته
نویسنده : بابای حسین کوچولو - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩
 

دلتنگی

امشب بی مقدمه اومدم سمت ارسال مطالب و بدون اینکه تمرکز داشته باشم یا بخوام دارم براتون مینویسم.لبخند

" مینویسم همه ی با تو نبودنها رو ..... "

آره میخوام بنویسم که در عین با تو بودن بی توام.

با اینکه که سنگینی نگاهت رو توی خوونه احساس میکنم اما نیستی که برات بگم چقدر دوستت دارم.

از اینکه نمیبینمت غمگینم اما توی این ۴ دیواری حضورت رو حس میکنم و امیدوارتر برای آیندمون تلاش میکنم.

امشب هم یکی از همون شبهایی ست که چشمانم عکس کوچکت را قاب گرفته و اشکهای توان دیدنت را از من گرفته اند.

تا کی باید جدایی و تنهایی را یدک کشید؟؟؟؟ ناراحت

این تنهایی چرا زبون من را نمی فهمه که به او میگم دیگه نمیخوام ببینمش ؟؟؟؟؟

اما به محض اینکه وارد خوونه میشم میبینم روی مبل نشسته و داره به من لبخند میزنه!!! عصبانی

 شروع به لعن و نفرین خودم میکنم که ناگهان احساس میکنم خوونه رنگ دیگه ای گرفته !!!

خوب که نگاه میکنم میبینم گرمای عشق رو دارم حس میکنم!! آره انگار دارن من رو صدا میزنن!!!قلب

میشینم و به زیباییش نگاه میکنم و اون برام حرف میزنه:

" ببینم دوستش داری؟خجالت

دلت براش تنگ شده؟خجالت

دلت میخواد الان پیشت باشه؟خجالت

همه ی اینها وقتی قشنگیش پر رنگ میشه که این لحظات رو هم تحمل و تجربه کنی!!!"گریه

الان دارم به این جملات فکر میکنم و احساس میکنم با اینکه پیشم نیستی اما در کنارمی....ماچ

از همین فاصله به ماه نگاه میکنم تا شاید تو هم ماه را ببینی و نگاهمان باهم یکی بشه!!!!خیال باطل

از همین دور تو را در نزدیکی خودم میبینم و با تو عشقبازی میکنم تا بدونی در این هیاهوی روزمره گی فراموشت نکردم.

ای دور نزدیک !!قلب

من اینجا تنها به امید ساختن لحظات شیرین برای تو تنهایی را تحمل خواهم کرد تا تو برگردی !!! ای مسافر زیبای منبغل

فراق یار که پیش تو برگ کاهی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است