تولدی دیگر

ماجرای یک حسودی
نویسنده : بابای حسین کوچولو - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
 

دوستان و همراهان عزیزم سلام

 

 

بزرگترهامون یادمون دادن که نباید از خودمون تعریف کنیم. اما این چند جمله ای که میخوونید تعریف از خودم نیست مقدمه جمله ی اصلی که میخوام براتون بگم.

من هم ماشین مدل بالا مخصوصا اگر شاسی بلند باشه رو دوست دارم و از خوونه ویلایی بزرگ و قشنگ لذت میبرم و ....چشمک

این رو گفتم که بگم ممکنه توی اطرافم کسانی باشند که صاحب این نعمتها باشند اما من هیچ وقت از اینکه ندارم و دیگران دارند حسرت نخوردم. شاید بگم ایول چه ماشین قشنگی و ... اما حسودی نکردم که چرا فلانی داره و من ندارم و یا .... دروغگو

این مقدمه رو گفتم که اعتراف کنم اما امروز به یکی از همکارام حسودی کردم. یعنی خداییش با تمام وجود حسودی رو تو خودم حس کردم. ناگفته نماند که به خودش هم گفتم و جوابم فقط یک لبخند بود.خیال باطل

 

توی اتاق کارم نشسته و مشغول بودم که یکی از همکاران که رفاقتی هم داریم اومد سراغم و ...

گفت : " فلانی حلالمون کن ".

گفتم : " خبریه ؟ نکنه خاطر خواه شدی و باید فاتحه ت رو بخونم؟ "

گفت : " نه بابا برو بالا ".

گفتم : " چی شده زیر آبی رفتی و حالا میخوای مراسم دومادیت دعوتمون کنی؟؟؟ "

گفت : " بالاتر"

گفتم : " بابا بالا تر که پشت بومه بیخیال شو و خودت بگو!!! "

گفت : " با اجازه بزرگترها فردا عازم حج هستم ... حلالم کن. "

چشمام زد بیرون

گفتم : " پسر چی کار کردی؟ بگو ما هم بکنیم!!!؟؟ "

جواب داد : " هیچی والله خودش جور میشه. "

خلاصه خداحافظی کرد و رفت.

 

اما جریان حسودی من : به نظر شما دوست و همکارتون مبعث رو نجف اشرف و ایام میلاد امام حسین (ع) و سردار رشیدش حضرت ابوالفضل(ع) کربلا باشه و چند روز بعد یعنی ماه خدا ماه رمضان هم ده روز توی خونه خدا مهمون خدا باشه ، حسودی نداره؟؟؟نمیگم از رفتنش خوشحال نشدم اما...

 

نه خداییش شما باشید نمیگی خوش به حالش!!!

 کاش من بودم؟؟؟؟

..............................................................................

پی نوشت : خدایا به داده ها ونداده هایت شکر، که داده هایت نعمت و نداده هایت حکمت است.لبخند