تولدی دیگر

شکوفه ی پاییزی
نویسنده : بابای حسین کوچولو - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
 

سلام و صد درود به دوستان خوبم

اولین صبح پاییزی شما بخیر و شادی

امروز اول روز مهرماه و شروع فصل پاییزه و از طرفی آغاز سال تحصیلی مدارس Reading a Book

صبح که داشتم میومدم سرکار چشمم به دانش آموزی افتاد که با لباسی نو که هنوز بوی مغازه بوتیک رو میداد ولی با چشمانی پر از خواب منتظر سرویس مدرسه اش بود خمیازه

من رو یاد روزهای خوش مدرسه و کتاب و دفتر مشق و ... انداخت و کل مسیر رو داشتم خاطرات خوش اون زمان رو نبش قبر میکردم خیال باطل

به یاد اون روزهای سرد که صبح به زور از زیر کرسی میومدم بیرون و میرفتم پای پنجره با انگشت رو بخار نشسته به شیشه مینوشتم " لطفا مرا پاک کنید " یا جدول ضرب رو روش تمرین میکردم . آخه زمان ما یعنی حدود سال ۶۵ که جدول ضرب یادمون میدادن مشین حساب هم به زور به دستمون میرسید و یک هدیه قابل توجه بود تا برسه به کامپیوتر که الان شده اسباب بازی بچه های امروزی Computer

وقتی میخواستیم بریم مدرسه ( به همراه خواهر و برادرم ) بابا برامون مغز پسته یا مغز بادوم رو توی کاغذ قیفی شکل بسته بندی میکرد و بهمون میداد که وسط روز تغذیه داشته باشیم و سفارش میکرد مواظب باشیم توی برف لیز نخوریم و تو مسیر هم شیطونی نکنیم Yah

خلاصه با چشمای خوابالو میرفتیم و ظهر تا بعد از ظهر ( بستگی به صبحی یا ظهری بودن داره ) مثل موشک s300 برمی گشتیم خوونه

یادش بخیر مامان شکایت ما ( من و اخوی گرام ) رو به بابا کرده بود و ایشون هم برامون ساعت معین کرده بود دستور بر این بود که : " باید از ساعت 8 تا 10 شب توی اتاق من باشید و به تکالیفتون رسیدگی کنید و حتی اگر تکلیفی هم ندارید بیایید اینجا توی اتاق من کتاب داستان بخوونید یا نقاشی بکشید و .... ولی باید توی این ساعت اینجا باشید "

آقا ما رو میگی کلافه

رفتیم و شاکی شدیم چرا آبجی از این فرمان مستثنی شده ولی امان از زمانی که پارتی بازی بخواد انجام بشه

اگه بخوام از خاطرات اون روزا براتون بگم حالا حالا باید براتون بنویسم و در خور حوصله ی همه ی دوستان نیست .... خلاصه یادش بخیر لبخند

این چند روزه به علت شلوغی کار و بعضی مسائل کمتر تونستم خدمت دوستان عزیز برسم که از این تریبون آزاد از همه ی شما خوبان خواهشمندم بنده ی حقیر را عفو فرمایند Flower