تولدی دیگر

شما هم دعوت هستید
نویسنده : بابای حسین کوچولو - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

آره ؛ درست خووندین ، شما هم دعوت هستید یعنی هر کسی که عشق علی و آلش تو دلش هست امروز مهموون این مراسم هستند .....

کدوم مراسم ؟؟؟؟

داریم میریم خواستگاری دیگه

کدوم خواستگاری ؟؟؟؟؟

اصلا بذار خود شاه داماد برامون تعریف کنه :

" روزى خدمتکارم از من پرسید: آیا از خواستگارى فاطمه خبر دارى ؟

گفتم :نه .
گفت : کسانى وى را از پدرش خواسته اند. اما از تو تعجب است که پا پیش نمى گذارى وفاطمه را از رسول خدا(ص ) نمى خواهى ؟

گفتم : من چیزى ندارم که با آن تشکیل خانواده دهم .

گفت : اگر تو نزد رسول خدا(ص ) شوى (من مطمئنم که ) فاطمه را به تو تزویج خواهدکرد.

به خدا سوگند, آن کنیز, چندان در گوش من خواند تا جرات اقدام را در من پدید آورد.ومرا وادار ساخت که نزد رسول خدا(ص ) بروم .

... هنگامى که براى خواستگارى فاطمه رفتم , مجذوب حشمت وحرمت رسول خداشدم وخاموش در برابر او نشستم , بخدا قسم , کلمه اى بر زبانم جارى نشد.

رسول خدا(ص ) که چنین دید پرسید: چه مى خواهى ؟

آیا حاجتى دارى ؟

مـن هـمـچنان خاموش ماندم وچیزى نگفتم . دوباره پرسید, ومن باز ساکت بودم . تااینکه براى بار سوم گفت : شاید براى خواستگارى فاطمه آمده اى ؟

گفتم : آرى , فرمود: آیا چیزى دارى که آن را کابین زهرا سازى ؟

گفتم : نه , یا رسول اللّه .

فرمود: زرهى را که به تو داده بودم , چه کردى ؟

گفتم : دارم , اما چندان ارزشى ندارد وبیش از چهار صد درهم بها ندارد.

فرمود: همان را کابین فاطمه قرار بده وبهایش را نزد من بفرست . "

حالا متوجه شدین که چه خبره و کجا رفتیم خواستگاری .... مبارکه دیگه تشویق

خوب حالا جو گیر نشین و بریم سراغ خرید جهزیه :

" ... مـن بـرخـاستم وزره را فروختم وپول آن را به خدمت آوردم ودر دامنش ریختم .حضرت از من نـپرسید که چند درهم است ومن نیز چیزى نگفتم . سپس بلال را صدازد ومشتى از آن درهمها را بـه او داد وفـرمـود: بـا ایـن پول براى فاطمه عطریات تهیه کن .بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفت وبه ابوبکر داد وفرمود: از لباس واثاث منزل آنچه مورد نیاز است خریدارى کن . عمار یاسر وتـنـى چـنـد از اصـحـاب را هـم هـمـراه او روانه کرد. آنها وارد بازار شدند وهر یک که چیزى را مـى پسندید وضرورى مى دانست , به ابوبکر نشان مى داد وبا موافقت او مى خرید. از چیزهایى که آن روزخریدند: پـیـراهـنـى به بهاى هفت درهم وچارقدى به چهار درهم , قطیفه مشکى بافت خیبر,تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشک که از کتان مصرى رویه شده بود که یکى رااز لیف خرما ودیگرى را از پـشم گوسفند پرکرده بودند. چهار بالش از چرم طائف که از علف اذخر (گیاه مخصوصى است در مکه ) پر شده بود. وپرده اى پشمین ویک قطعه حصیر, بافت هجر (مرکز بحرین آن روز) وآسیاب دسـتـى وکـاسـه اى براى دوشیدن شیر ومشکى براى آب وابریقى قیر اندود. وسبویى بزرگ وسبز رنگ وتعدادى کوزه گلى .

اشیاء خریدارى شده را نزد رسول خدا(ص ) آوردند. حضرت همین طور که جهازدخترش را مى دید وآنها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت : خدا به اهل بیت برکت دهد. "

بریم سراغ بقیه مراسم از زبوون مبارک ماه داماد :

" یـک مـاه گذشت ومن هر صبح وشام به مسجد مى رفتم وبا پیامبر خدا(ص ) نمازمى گزاردم وبه مـنـزل بـاز مـى گشتم . اما در این مدت صحبتى از فاطمه به میان نیامد. تااینکه همسران رسول خـدا(ص ) به من گفتند: آیا نمى خواهى که ما با رسول خداسخن بگوییم ودر باره انتقال زهرا به خانه شوهر, با حضرتش گفتگو کنیم ؟

گفتم : آرى چنین کنید.

آنها نزد پیامبر خدا(ص ) رفتند, واز آن میان ام ایمن گفت : اى فرستاده خدا! اگرخدیجه زنده بـود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشن مى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بـفـرستید تا هم دیده زهرا به جمال شویش روشن گرددوسروسامانى بگیرد وهم ما از این پیوند فرخنده شادمان گردیم ؟

اتفاقا على هم چنین خواسته است .

پیغمبر فرمود: پس چرا على چیزى نگفت ؟

ما منتظر بودیم تا او خود همسرش رابخواهد.

من گفتم : اى رسول خدا! شرم مانع من بود.

پس رو به زنان خود کرد وفرمود: چه کسانى اینجا حاضرند؟

ام سلمه گفت :من وزینب وفلانى وفلانى ...

فرمود: پس هم اکنون حجره اى براى دختر وپسر عمویم آماده کنید. ام سلمه پرسید:کدام حجره ؟

فـرمـود: حـجـره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود که برخیزندومقدمات جشن عروسى را آماده کنند.

ام سلمه نزد فاطمه رفت واز وى پرسید: آیا از عطریات وبوى خوش چیزى اندوخته دارى ؟

فرمود: آرى , سپس برخاست ورفت و با خود شیشه اى همراه آورد وقدرى ازمحتواى آن را در کف دسـت ام سـلـمـه ریـخـت . ام سلمه گفت : بوى خوشى از آن استشمام کردم که هرگز مانند آن نبوییده بودم . از فاطمه پرسیدم : این بوى خوش را ازکجا تهیه کردى ؟

فـرمـود: هنگامى که دحیه کلبى به دیدار پدرم مى آمد, پدرم مى فرمود زیر اندازى براى عموى خود بگسترم , دحیه بر آن مى نشست وچون بر مى خاست از لباسهایش چیزى فرو مى ریخت ومن به امر پدرم آنها را جمع کرده ودرون این شیشه نگهدارى مى نمودم .

(بـعدها) این جهت را از رسول خدا پرسیدم , فرمود: او دحیه کلبى نبود, بلکه جبرئیل بود که شبیه او به دیدارم مى آمد. وآنچه از بالهاى او فرو مى ریخت , عنبر بود. "

خانمها و آقایوون بفرمایید برای صرف غذا :

" (شبى که مى خواستند عروس را به خانه شویش ببرند پیامبر خدا فرمود:) على ! براى همسرت ولیمه اى نیکو فراهم کن . سپس فرمود: گوشت ونان نزد ماهست , شما فق ط روغن وخرما تهیه کنید.

مـن روغـن وخـرمـا تـهـیه کردم وحضرت هم گوسفندى به همراه نان فراوان فرستادوخود نیز آسـتینها را بالا زد وبا دست مبارک خرماها را از میان مى شکافت و(پس ازجدا کردن هسته ) آنها را درون روغـن مـى ریخت . هنگامى که خوراک حیس (غذایى آمیخته از آرد و خرما وروغن ) آماده شد به من فرمود: هر که را مى خواهى دعوت کن .
من به مسجد آمدم (تا کسانى را براى شرکت در ولیمه فاطمه دعوت کنم ) دیدم مسجداز جمعیت موج مى زند. خواستم از آن میان عده اى را به میهمانى بخوانم وبقیه راواگذارم اما از این کار شرم کـردم وتـبـعـیـض را روا نـدانـستم بناچار بر بالاى بلندى مسجد ایستادم وبانگ برداشتم که : به میهمانى ولیمه فاطمه حاضر شوید.

مردم دسته دسته به راه افتادند. من از کثرت مردم واندک بودن غذا خجالت کشیدم وترسیدم که با کمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص ) متوجه نگرانى من شدوفرمود: على ! من دعا مى کنم تا غذا بابرکت شود.

شـمـار مـیـهـمـانـان بـیش از چهار هزار نفر بود که به برکت دعاى پیغمبر(ص ) همه ازخوراکى ونوشیدنى سیر شدند ودر حالى که دعا گوى ما بودند, خانه را ترک کردند,وبا این همه , چیزى از اصـل غـذا کـاسته نشد. در پایان رسول گرامى (ص ) کاسه هاى متعدد خواست وآنها را از خوراکى انـباشت وبه خانه هاى همسران خویش فرستاد.سپس فرمود تا کاسه دیگرى آوردند, آن را هم پر از غذا کرد وگفت : این ظرف هم ازفاطمه وشویش باشد.

چـون آفتاب غروب کرد, رسول خدا(ص ) به ام سلمه فرمود که فاطمه را نزد اوبیاورد. ام سلمه , فاطمه را در حالى که پیراهنش بر زمین کشیده مى شد, آورد. (حجب وحیاى او از پدر به حدى بود کـه سـراپا خیس عرق گشته بود و) دانه هاى عرق از چهره او بر زمین مى چکید. چون نزدیک پدر رسـید پاى وى لغزید (وبر زمین افتاد). رسول خدا فرمود: دخترم : خداوند تو را در دنیا وآخرت از لغزش حفظ کند همین که دربرابر پدر ایستاد, حضرت پرده از رخسار منورش برگرفت ودست او را در دست شویش گذارد و گفت : خداوند پیوند تو را با دخت پیامبر مبارک گرداند.

على ! فاطمه نیکو همسرى است , فاطمه ! على هم نیکو شوهرى است .

سپس فرمود: به اتاق خود روید ومنتظر من بمانید. "

نوش جان ... خیلی خیلی به این مراسم خوش آمدید

" مـن دسـت فـاطـمـه را گرفتم و (به اتاق خود آوردم ) و در گوشه اى به انتظار رسول خدا(ص ) نـشـسـتیم . چشمان فاطمه از شرم بر زمین دوخته شده بود ومن نیز ازخجالت سر به زیر داشتم .

دیـرى نـپـایید که رسول خدا تشریف آورد وفاطمه را در کنارخود نشانید. سپس فرمود: فاطمه ! ظرف آبى بیاور. فاطمه برخاست وظرفى آب آوردوبه دست پدر داد. رسول گرامى (ص ) قدرى از آن آب در دهان کرد وپس از مزه مزه کردن آب را درون ظرف ریخت . سپس از دخترش خواست تا نـزدیـکتر رود. فاطمه چنین کرد وپیامبر(ص ) اندکى از آب میان سینه او پاشید. سپس مقدارى از همان آب بر پشت وشانه او پاشید. آنگاه دست به نیایش گشود و گفت : پروردگارا! این دخترمن اسـت , عـزیـزتـرین کس در دیده من , پروردگارا! واین هم برادر من ومحبوبترین خلق تو نزد من است , خداوندا او را ولى وفرمانبر خود گردان واهل او را بروى مبارک گردان .... "

حالا همه دستا بالا و با هم بخونید:

بادا بادا مبارک بادا ایشاالله مبارک بادا