تولدی دیگر

دلم تنگیده
نویسنده : بابای حسین کوچولو - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

سلام ...

از دوره ی کودکی که دست مادر بزرگ مهربونم رو

میگرفتم و مرفتیم برای دیدن تعزیه خوانی ... دیگه از اون

شیپور و طبل و جمعیت که ایستاده و نشسته غرق در

نمایش تعزیه خوانها بودند و اشک چشمهاشون نشوون

دهنده عشق به ائمه بود خبری نیست .....!!

الان هم سخنران و مداح خوب که واقعا برای امام حسین

(ع) میخوونه زیاده اما باید مواظب باشیم که چشم و

همچشمی تو مراسمهامون راه پیدا نکنه و رو حساب رو

کم کنی همدیگه مجلس عزاداری رو تبدیل به مجلس

پلوخوری و .... نکنیم !!!!

یادم میاد شب امتحان نمیتونستم برم هیئت ؛ یعنی مثلا

با خودم وعده کرده بودم که نباید برم و .... دهه اول محرم

تو تابستون بود از طرفی صدای هیئت هم تمرکزم رو بهم

میزد که چرا نرفتم ، یعنی خودم تو اتاقم بودم اما روحم تو

هیئت .....

به بهوونه گرم بودن پنجره اتاق رو باز کردم و دیگه طاقت

نیاوردم و برای اینکه وجدان درد نگیرم به خودم قول دادم

زود از هیئت برگردم و به درسام برسم .....

یادم میاد تو ایام دهه محرم فقط بین نماز ظهر و عصر تا

نماز مغرب و عشاء تو خوونه پیدامون میشد و حتی بعد از

شستن ظرفای شام ، نماز صبح میخووندیم و همونجا

میخوابیدیم تا نماز ظهر و عصر و بعد از نماز هم میرفتیم

خوونه .....

بگذریم....

دیشب تو هیئت دلم برای اون روزا تنگ شده بود...

برای تعزیه رفتنهای با مادربزرگ....

برای ذوق کردنهای طبل زدن....

یا شیطنتهای موقع شستن ظرفهای شام هیئت....

دلم تنگه خیال باطل