تولدی دیگر

من بودم , دریا بود و مهتاب
نویسنده : بابای حسین کوچولو - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
 

سلام به دوستای خوبم

حدود ساعت ٩صبح روز چهارشنبه بود که رسیدم جلوی بیمارستان پارس (بلوار کشاورز) , رفتم تو و قصد داشتم از پسر دایی بخت برگشته که یک هفته پیش با ماشینش چپ کرده بود عیادت کنم و حالش رو بپرسم

خلاصه رفتم بالا و دیدم مادر خانمش به عنوان همراه بیمار کنار تختش نشسته ناراحت

اولش یک لحظه رفتم تو لحظه ای که من هم توی این حالت بودم و حضرت ازرائیل لطف کرد و به دنیا پس داد ولی زود به خودم اومدم رفتم تو کار روحیه دادن به محمود عزیزم ...

مثلا مدیریت انرژی کردم و ماشین رو از پارکینگ تکان ندادم و از بیمارستان که زدم بیرون به ترمینال غرب (آزادی) رفتم و با خرید یک بلیط اتوبوس به مقصد رامسر راهی مازندران زمین شدم ...

از اینکه اتوبوس تو مرزن آباد نزدیک بود تعدادی از مسافرین از جمله این حقیر رو جا بذاره و من هم توی تمام این مدت تا تنکابن یک ساعت هم بیدار نبودم بگذریم ساعت ١٨ رامسر بودم و ساعت ١٩:٣٠ هم مثل یک پسر خوب دوش گرفته و سرحال توی محل اقامتی که یک سویت یک خوابه در فاصله ۵٠ یا ۶٠ متری از دریا بود آماده رفتن برای خوردن یک شام خوشمزه بودم چشمک

وقتی بعد چند ماه برای اولین بار به دیدن دریا رفتم دیدم با مهتاب مشغول عشق بازی هستن و چه صنحه زیبایی بود به راحتی میشد نقش مهتاب رو تو دل دریا دید ....

مدتی نشستم و مشق سکوت کردم , احساس کردم دریا از اینکه چشم تو چشم مهتاب دوختم حسودی میکرد و با سرو صدا میخواست جلب توجه کنه تابه اون هم نگاه کنم اما واقعیتش دریای سیاه برام جذابیتی نداره و حتی اگر اونشب هم میشد تحملش کرد بخاطر دیدن نقش مهتاب در قلبش بود ....

روز پنجشنبه رو به انجام کاری که داشتم گذروندم و حدود ساعت ١۶:٣٠ به دعوت یک دوست که از بچه های خوب آن دیار هست رفتیم تله کابین رامسر و از دیدن جنگل و دریا و .... از ارتفاع بیش از ١۵٠٠ متری لذت بردم .... خیلی خیلی قشنگ بود تشویق

روز جمعه صبح هم از طرف چابکسر و جاده قزوین و کرج برگشتم ...

جاتون خالی با اینکه برای کار خاصی رفته بودم و سفر کاری و اجباری بود اما خوش گذشت لبخند

.................................................................................................................

پی نوشت ١ : وقتی داشتم از رودبار و منجیل عبور میکردم به یاد زلزله ٣١ خرداد ماه ١٣۶٩ افتادم که چقدر وحشتناک و دردآور بود گریه

پی نوشت ٢ : آسمان رامسر کاملا آفتابی بود و از باران هم خبری نبود نیشخند