تولدی دیگر

مهوونی بیاد موندنی
نویسنده : بابای حسین کوچولو - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

صدای زنگ تلفن میاد . گوشی رو بر میدارم :

من : بفرمایید

اون طرف خط : سلام علیکم

من : سلام علیکم

اون طرف خط : جناب آقای  ....

من : خودم هستم بفرمایید

اون طرف خط : آقا جان من ..... هستم و زنگ زدم که برای شنبه

شب با شما قرار بذارم

من : در رابطه با چی؟

اون طرف خط : انشاء الله ساعت ٢٠:۴۵ جلوی درب اصلی صحن

صاحب الزمان منتظرتون هستیم.

من : تعجب باشه حتما میام .... ممنون که تماس گرفتید

اون طرف خط : امری ندارید

من : نه آقا متشکرم .... عرضی نیست

دیروز صبح این تلفن زده شده و این جملات در عرض چند دقیقه

رد و بدل شده .....

اما قضیه چیه

قضیه از این قراره که به یک مهمونی دعوت شدم

یک مهمونی خیلی خیلی با حال و قشنگ که شاید شما هم

دوست داشتید می بودید.

کجا؟

مراسم غبار روبی حرم حضرت فاطمه معصومه (س)

ساعت ٢٠:۴٠ جلوی صحن صاحب زمان بودم و شام رو در

رستوران آستانه مقدسه حضرتش نخوردم بلکه تو ظرف یکبار

مصرف کردم تا ببرم خوونه و تنها خوری نکرده باشم بعد رفتم بالا

و حاج آقای نظری برامون از معجزاتی که خودش تواین حرم

مطهر دیده بودتعریف و کرد و از مقام و جایگاه این بانو صحبت

کرد .....

حدود ساعت ٢٢ بود که کار رو شروع کردیم ( غیر از من حدود

٢۵ نفر دیگه هم بودند )

عده ای جا رو میزدند و عده ای هم با دستمال و گلاب سنگهای

دیواره و قفسه ها رو نظافت می کردند ....

وقتی داشتم روی سنگ مرقد بعضی از بزرگان رو دستمال

میکشیدم حس خاصی داشتم ( مثلا آیت الله فاضل لنکرانی ,

آیت الله بهجت , شهید مطهری و شهید محمدمنتظری و .... )

خلاصه رفتیم تا رسیدیم به ضریح اصلا باورم نمیشد که یک

شبی یا زمانی برسه که من بخوام اینجا رو تمیز کنم و

خدمت کنم .... خلاصه خانمها رفتند قسمت خودشون رو نظافت

کنند و ما آقایوون هم این قسمت رو ....

نمیتونم حسم رو توصیف کنم فقط میتونم بگم شب بیاد

مووندنی برام بود ....

شبی که دیگه هیچکس و هیچی برام مهم نبود

واقعا یک لحظه حس کردم اینجا مرقد مطهر حضرت فاطمه زهرا

(س) ست

یعنی همون جمله ای که امام جعفر صادق فرموده که : "

هرکس میخواهد قبر مادرم را زیارت کند قبر فرزندم فاطمه

معصومه (س) در قم را زیارت کند" را تو وجودم حس کردم

حدود ساعت ١ بامداد بود که رسیدم خوونه ........